تبليغاتX
خاطرات کافه
این شخصی ترین وبلاگ دنیاست
همه ضمائر گنگ اند !


تو بیا ... ضمیر من مال تو.

+ نوشته شده در  90/04/06ساعت   توسط ناصر | 

+ نوشته شده در  90/03/12ساعت   توسط ناصر | 

+ نوشته شده در  90/03/11ساعت   توسط ناصر | 
+ نوشته شده در  90/03/09ساعت   توسط ناصر | 
+ نوشته شده در  90/03/03ساعت   توسط ناصر | 
شب
سراسر
زنجیر زنجره بود
تا سحر
سحرگه به ناگاه با قشعریره ی درد
در لطمه ی جان ما
جنگل از خواب واگشود
مژگان حیران برگ اش را
پلک آشفته ی مرگ اش را
ونعره ی ازگل اره ی زنجیری
سرخ بر سبزی ی نگران دره
فرو ریخت
تا به کسالت زرد تابستان پناه آریم
دل شکسته

به ترک کوه گفتیم


احمد شاملو

+ نوشته شده در  90/02/12ساعت   توسط ناصر | 
گفتند چونی ؟ .... گفت نان خدای می خورم و فرمان شیطان برم .
+ نوشته شده در  90/01/23ساعت   توسط ناصر | 
با این همه ای قلب در به در


از یاد مبر که ما _ من و تو _ عشق را رعایت کرده ایم.


از یاد مبر که ما _ من و تو _ انسان را رعایت کرده ایم.


خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود.




احمد شاملو

+ نوشته شده در  89/12/17ساعت   توسط ناصر | 

آخرین قبر از آخرین ردیف آخرین قطعه

مربوط می شودبه آخرین نفر از آخرین شهر آخرین

هزاره گم شده در آخرین کتاب خدا

ظاهرا دست به کار نوشتن کتابی دوباره است

دنبال یک گور دسته جمعی بگردید!!!!

+ نوشته شده در  89/11/16ساعت   توسط ناصر | 
ساعت ز بخت من همیشه خواب مانده است


بیداری من اما همیشگی است...

+ نوشته شده در  89/08/19ساعت   توسط ناصر |